X
تبلیغات
رایتل
 

 

فریاد خاموش

 

چهارشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1386

 

بعد از یه هفته اومدم سر کار  .......چند روز نبودن روی میز یه عالمه کار جمع شده .... حالا تازه متوجه شدم چقدر کار انجام میدادم ....

گلهای روی میزم پژمرده شده  با خنده به گلها نگاه میکنم .... و همکارم با  شرمندگی میگه ببخشید .. فراموش کردم آب  گلدان رو عوض کنم

میخوام امروز داستان گلهای روی میزم رو بگم

خیلی سالها پیش بطور اتفاقی با شخصی اشنا شدم ... آشنایی ما از یه اتوبوس شروع شد . ...  و این اشنایی توی این سالها به یک دوستی عمیق و پایدار تبدیل شد . دوستی که برام عزیزترینه

چند وقتی از اشنایی ما میگذشت که یه بار جلوی گل فروشی گفتم چه گلهای قشنگی من عاشق گل رز هستم .... و از اون روز به بعد هر شنبه یه دسته گل رز روی میز من هست .... هر شنبه ساعت ۹ صبح حراست اداره از جلوی درب ورودی زنگ میزنه و میگه براتون گل اوردن  اوایل همه همکارها کنجکاو بودن که بدون جریان این گل ها چیه و از کجا میاید اما بعدا این موضوع برای همه عادی شد ....

اما برای من همیشه نشان دهنده یک عشق و یک احساس  و یک محبت وووووووو...........

چند روز خواب و خوراک نداشتم دوست خوبم بیمار شده ..... وقتی از راه دور صداش رو شنیدم که گفت

می گل جان حالم خوب نیست ..... تعجب کردم !!!!!!!!!!!! اون همیشه قوی و محکم بود  در سخت ترین شرایط زندگی همچون کوه استوار بود ..... ما با هم یاد گرفتیم که در سختی ها مقاوم باشیم

یاد گرفتیم صبور باشیم ..... اما این بار خوب نبود این رو از صداش تشخیص دادم بی قرار برای برگشتنش

روز شماری نه بهتر بگویم ثانیه شماری کردم ..... امد ....بیمار تر از ان بود که میدیم و این چند روز  چقدر در مقابل من تظاهر به خوبی میکرد .......

از بیمارستان مرخص شد .  این چند روز سعی کردم مثل یه پرستار مواظبش باشم ....  همانطور که از گلهای روی میزم مراقبت می کردم و همکاران میگفتنند تو چطور به این گلها میریسی که همیشه تازه هست ....

و من میگفتم شما هم اگر عاشقانه به هر چیز نگاه کنید ... هیچ وقت تازگی شو رو از دست نمیده

مثل دوستی من با عزیز ترین دوستم ......توی این سالها ما عاشقانه و ارام در فکر هم زندگی کردم ....

 


عناوین آخرین یادداشت ها

 

>