X
تبلیغات
رایتل
 

 

فریاد خاموش

 

یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1386
عطر گلهای داودی

 

روزهاست که فرار میکنم .... از خودم و از افکارم .... ناخواسته بر میگردم ... و بارها با خود تکرار میکنم

گذشته در گذشته

اما  دوباره مثل یه قصه تکراری بر میگرده ....

از اون روز تا امروز خیلی روزها گذشته اما خاطرات تازه و زنده پیش رویم ورق میخوره

مثل امروز بود ... پنجشنبه بعد از ظهر تازه از دبیرستان برگشته بودم ... دو روزی بود که به این مدسه جدید اومده بودم

همه چیز نو بود و تازه و کلی حرف بود و تعریف برای برادرهایم ... عزیز ترین ها.. میگفتم و میگفتم  و تازه متوجه می شدم تازه چقدر از روز رو جا گذشتم

شیطنیت های دوران بچگی  بود . و بعد نوبت انها شد ...گفتنند صبح سینما رفتند . از فیلم تعریف کردند ..

فیلم مربوط بود به ادمهای اولیه و اونها با چه ترسی صحبت می کردند

غروب شد . اماده رفتن به مهمانی  مثل همیشه منظم و مرتب  مادر از دیدن ما چهار دسته گلش لذت می برد و پدر با فتخار به ما نگاه میکرد

به مهمانی رسیدم ...همه چیز بوی شادی میداد  وخنده ما در میان صدا ها گم می شد ...

آهنگ تولدت مبارک نواخته شد ... و همه رهسپار خانه

توی ماشین از مهمانی صحبت میکردیم .... برادر کوچلویم روی پای من خوابش برده بود مثل همیشه پشت سر پدر نشسته بودم عاشق این بودم که همیشه پدر رو توی اینه ماشین ببینم 

 پس جای من پشت سر او بود

برادر بزرگم کنار من نشسته بود و سرش رو روی شانه من گذاشته بود و اروم اروم برای من از کیکی که خورده  بود تعریف میکرد .

یه دفعه چی شد .....

بعد از چند ساعت وقتی چشم باز کردم  توی بیمارستان بودم

دیگه نه پدر بود و نه برادر های  و بعد از اون هر وقت گلهای داودی به گل می شیند  به یاد گلهای پر پر شده خودم  می افتم

 

هر چند از اون روز خیلی میگذرد  اما نمی تونم هیچ وقت فراموش کنم


عناوین آخرین یادداشت ها

 

>