X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
 

 

فریاد خاموش

 

دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386
من هم دوستت دارم



امروز هم یکی دیگه از روزیهای زندگی من بود . یه روز پاییزی پر باران ... چند وقت پیش دختر خانم گلی رو به عنوان کار اموز به من معرفی کردند ... فصل کار زیاد بود . و متاسفانه فرصت کم امروز روز اخر کاری ایشون بود . صبح وقتی وارد دفتر کارم شدم با تعجب دیدم که نیامده و بعد روی کیبورد یک گل رز بسیار زیبا بود از همون گلهای قشنگ که مهتاب خوبم برام می فرسته . بعد ادرس وبلاگگ بود که یک نامه نوشته بود .
وقت خوندن این نامه مثل همیشه یه بغض گنده توی گلوم اومد ... دلم نیامد این نامه رو اینجا نذارم چون اینجا یه محل عزیز برای من هست

و از همین جا به دختر گلم میگم
امیدوارم روزی تو هم بتونی اموخته های خودت رو هر چند تلخ و شیرین باشه به دیگری بیاموزی







امروز یه روز تلخ و شیرین بود.  

یه جایی مشغول کار آموزی بودم

و امروز آخرین روز آموزشم بود .

عجب میگذرد!!!!!!!!!!!!

تلخ از این جهت که تموم شد

و شیرین از این باب که

کلی چیز یاد گرفتم

و باید بگم که به واقع از هرچیزی که بخوای

اطلاعاتکسب کردم

از درس حسابداری و تامین اعتبار

و تعهد و پرداخت گرفته تا..............

درس زندگی تجربه تلخی ها و شیرینی ها .

از زبان کسی که شیرین ترین بیان

مهربون ترین نگاه

دریایی ترین دل و زیبا ترین افکارو داره

کسی که حتی حاضر نیست به دشمنشم آسیبی برسونه

کسی که وقتی پای صحبتش می شینی

آرزو میکنی که ای کاش زمان توقف میکرد

تا بتونی بهره بیشتری ببری .



تازه وبلاگ درست کردنم ایشون به من یاد داد .......www.2482.blogfa.com

این یه یادگاریه از استادم.

اولین روزی که قرار بود شروع به کار کنم

روز هفتم ماه آبان بود .

اتفاقا تولد یکی از دوستان خوبمم بود.

از دلشوره داشتم میمردم .

زنگ زدم به دوستم که حداقل هم تبریکی گفته باشم

هم دلم یه کم آروم بگیره

آخه جایی که میرفتم محیط بزرگی بود

و یه کم جوش منو گرفته بود

خلاصه اول رفتم پیش یه خانمی با لبخند سلام کردم

وگفتم برای کار آموزی اومدم

خانومه با خوشرویی ازم استقبال کرد

و یه مقدار ازاسترسم کم شد.

بعدش گفتن باید برم یه قسمت دیگه

رفتم طبقه پایین وارد اتاق که شدم

سلام دادم دیدم یه خانمی با یه لبخند رویایی

(و واقعارویایی) پشت میز نشسته.

که قرار بود من ازشون کار یاد بگیرم.

خدایا سپاس گذارم که در این مقطع

سرنوشت من رو با این خانوم گره زدی.

خلاصه باهم روزهایی رو گذروندیم باهم غذامی خوردیم

با هم کتابخونه میرفتیم با هم قدم میزدیم و........

ووووباید بگم که از گنجش به من هدیه داد از گنجی که

دستاورد پنجاه سال زندگی پر ثمرش بود

میگم پنجاه سال اماقلب و روحش مثل

یه پرنسس جوون وپر احساس بود

طی این چند روزی که باهم بودیم لحظاتی بود که

دلم میخواست دستاشو بگیرم بغلش کنم

ببوسمش و بگم که خیلی خیلی برام

محترم عزیز و دوست داشتنیه.

اما همه این احساسم رو نگه داشتم برای روز آخر

برای امروز برای امروزی که شاید دیگه تکرار نشه.

شنیدی میگن خاله آدم بوی مادر رو میده

یعنی اگه اون نباشه این هست

باید بگم اگه بعد از سالیان خدای اعلام

خواست مامان قشنگمو ببره بهشت.

تنها کسی که دلم میخواد راز دلمو براش بگم

براش از شادیام غمام

خنده ها و گریه هام بگم

فقط وفقط استادم .

شاید اگه قرار بود تمام این حرفارو

خودم بهش میگفتم اشک امان نمیداد

اما حالا حد اقلش اینه که میتونم بغضمو فرو ببرم .

آخه نمیدونی چشماش چقدر معصوم ومظلوم.

یه روز انقدر ازش سوال کردم که گفت :

بابا دست از سرم بردار

کچلم کردی وخندیدیم!

بهش گفتم اومدم که یاد بگیرم ،

و هر آنچه داشت به من داد.

یاد گرفتم خوبی های دیگران رو

در نگاهشون بزرگ جلوه بدم

یاد گرفتم که دریا باشم

که اگر کودکی از سر بی

حوصلگی سنگی در من انداخت

سنگ را غرق کنم

نه این که وجودم پر از تشویش شود.

در آخر باید بگم

که......................................

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه حرفا که آخه گفتنی نیست.

میگم




درسته که الان یه شهاب سنگ کوچیکم

اما روزی که کهکشان بزرگی شدم

با ستاره های وجودم

تو آسمون دلم

مینویسم

دوستت دارم


عناوین آخرین یادداشت ها

 

>