X
تبلیغات
رایتل
 

 

فریاد خاموش

 

یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387
من عاشق صداقت و پاکیش بودم

به بهشت نمی روم ... اگر مادرم آنجا نباشد

 

 

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم


من : نازی بیا


نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست


که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟


من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند


نگاه کن


نازی : یه سایه نشسته تو ساحل


 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه


نازی : غول انتزاع است. آره ؟


من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن


نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا


 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان


من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره


 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟


من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟


 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟


نازی : دیوونه ست؟.


من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده


نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم


 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند


نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره


 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند


نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی


 عاشقه؟


من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه


نازی : واه


من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه


یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه


نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن


 من : سرما می خورن


 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه


 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟


 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو


من : شنیدی ؟


 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند


 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند


 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند


من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است


آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...


و این چنین شد که


پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم


 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را


 با خود به هیچ کجا نبرد


عناوین آخرین یادداشت ها

 

>