
تو می روی به سفر می سپارمت به خدا
به خلوت دلم اما شبی دوباره بیا
تو می روی و پس از تو پرنده ی لبخند
دوباره می پرد امشب ز شاخه ی لبها
چگونه بی تو کنم سر عزیز من که هنوز
نرفته ای ونموده دلم هوای تو را
برس به داد من خسته بیشتر زانکه
دل مرا غم عشقت در آورد از پا
به غیر تو که نسیم خوش بهارانی
کسی دگر نگرفته سراغ باغ مرا
سفر تو را به سلامت سپردمت به خدا
به خلوت دلم اما شبی دوباره بیا

پنج
چهار
سه
دو
یک می شمارم روزها ماندنت را .... یا بهتر بگویم روزهای مانده به رفتنت را .....
با خنده گفتم برو به سلامت
تنها نیستم .....اما هستم .... روحم را به دونیم کردم از چه هنگام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادم نیست ... خیلی گذشته
نیمی از آن تو و نیمی از آن همه .....
و حالا در سکوت خود به رفتنت می نگرم .... اسمش را گذاشتم مرگ خاموش ....
تا
تو
ازاد باشی و رها .....
|
اگر قناری پرشکسته ای را دیدیم وبر خود نشکستیم ،
|