فریاد خاموش

روزهای زندگی ..همچون مشق های خط خورده دوران کودکی ماست

فریاد خاموش

روزهای زندگی ..همچون مشق های خط خورده دوران کودکی ماست

به نام آن گوشه ی آسمان

 

خدایا  به داده هایت شکر .

به نداده هایت شکر .

به گرفته هایت شکر .

چون    داده هایت نعمت .

نداده هایت حکمت .

و       گرفتنه هایت امتحان است .

 

** تا آدمیت چقدر فاصله است؟  **

سلام

 

 

بی اشک هم می توان پرواز کرد تا سرزمین نقره ای باور یک عشق

بی صدا هم می توان فریادی به بلندای دوستت دارم ها سر داد

....بدون نگاه هم می شود از راز درونی قلب سخن گفت

...اما بدون تو نمی شود. . . نه پرواز کرد نه فریاد زد و نه سخن گفت

می توان یک شعر بلند بود که خواننده از خواندنت همیشه خسته شود یا می توان یک جمله بود که تا همیشه در ذهن دیگری نقش بندد

می توان فریاد بود که بلند است اما زجر اور و خسته کننده و یا می توان ارامش بود که تمام فریاد ها را در خود پنهان می کند

می توان از یک کلمه جمله ای گفت و با ان دلی را شاد کرد و یا می شود با همان کلمه کینه ای ابدی را در قلبها ؛شعله ور ساخت

 

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن؛راه های ممکن و ناممکن زیادی را باید طی کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با که بودن و از که گفتن مهم است نه به هدفی نامعلوم رسیدن

بی شک زندگی همین رفتن هاست و انچه می ماند خاطره ما انسانها ست که زندگی قرن ها را به هم پیوند می زند

بی شک این همان غربت درونی ست که از وجود زمان بر وجود ادمیت خود نمایی می کند

اینها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم می شود انرا در هیاهوی زمان احساس کرد

من همیشه برای گفتن اینجا نیستم گاهی هم برای شنیدن می ایم

 

می خواهم بدانم هنوز ؛تا پایان (من شدن) چقدر راه باقیست و هنوز چقدر می توان بر نگاه عابرین پیاده خیره شد و هیچ نگفت

 

هنوز ما به باور حقیقتها دوریم....به همین خاطر ؛اسان بر چهره واقعی ریا لبخند می زنیم و صداقت را کتمان می کنیم.باید بیاموزیم

که اگر لبخندی می زنیم از سخاوت باشد نه از ریا!آری

 

باید همه بیاموزیم که تا آدمیت چقدر فاصله است

هیچ می دانی ؟

شهر را ما و شما می سازیم


شهر ویرانگر ما نیست دگر


 با همه غربت نایافتگی


می توان گوشه ی یک کافه نشست


 با درختان جهان زمزمه داشت


 رودها را به خیابان طلبید


هیچ می دانی ؟


 خانه ها با همه ی گنگیشان


 چه نیازی دارند


خانه ها منتظرند


 در شب ماتمشان


 سوسویی هست


 که می خواند ما را


من و تو می دانیم ؟


من و تو مانده به مرداب غرور


که چه دریایی


 می زند موج


ز خاموش نگاهی دلتنگ


من و تو می دانیم ؟


که جهان نیست حصار من و تو


 که جهان خفته ما نیست


 درون شب خویش


 هیچ یک لحظه نشستی با خویش


تا ببینی که چه دستانی


 از نور


 نورهایی رنگین


با دلت پنجره ها می سازند


سر برون کرده ز هر پنجره ای فریادی


تا ببینی چه خیابان هایی


 همچنان رود که می گرید و می خواند


 به سراپای تو چون می پیچند


 آری ، آری چه بگویم دیگر


 می توان گوشه ی یک کافه نشست


 دود شد
خاک شد و
 انسان بود


 می توان همچو پلی پای کشید و هشیار


 گوش با زنگ سفرها آویخت


می توان


 مضطرب گشت ز آوای مسافر از دور


 وز غم خانه بدوشان همه شب


 منتظر ماند و گریست


 می توان


 با سبکسایه ی کودک رقصان


 تن خود را رقصاند


باورم نیست که در خویشتنی


 چونکه همپای تو اکنون من


 با جهان همسفری یافته ام

 

 

زنده یاد  صالح وحدت     یادش گرامی

 

 

 

دوباره به آفتاب سلام می کنم

سلام می کنم به باد،


به بادبادک و بوسه،


به سکوت و سوال


و به گلدانی،


که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!


سلام می کنم به چراغ،


به «چرا» های کودکی،


به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!


سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،


به مسیر ِ مدرسه،


به بالش ِ نمنک،


به نامه های نرسیده!


سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،


به نِی زنی تنها،


به آفتاب و آرزوی آمدنت!


سلام می کنم به کوچه، به کلمه،


به چلچله های بی چهچه،


به همین سر به هوایی ِ ساده!


سلام می کنم به بی صبری،


به بغض، به باران،


به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...



باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟ ●