فریاد خاموش

روزهای زندگی ..همچون مشق های خط خورده دوران کودکی ماست

فریاد خاموش

روزهای زندگی ..همچون مشق های خط خورده دوران کودکی ماست

اینقدر این روزها توی خودم هستم  که نمیدونم کجا قرار گرفتم

گاهی اوقات میگم نکنه افسردگی که میگن همین حالت منه ...

اما با خودم میگم منو افسردگی ....بعیده مگه میشه افسرده بود و این همه کار انجام داد ...

از ته دل شاد نیستم ... دیگه خنده هام مثل سابق نیست ...

خیلی مسخره که ادم شاهد مرگ خودش باشه ...

این روزها دیگه هیچی مثل قدیم ها نیست ....ادمها خیلی عوض شدند ... از محبت و دوست داشتن خبری نیست ...

حتی

بهار هم مثل بهار نیست ... هوا گرم شده و درختها هنوز به گل نرسیده برگهاشون زرد شده

جوانها دیگه شاد نیستند ... از خونه ها صدای شادی نمیاید

حرفها هم دیگه خنده دار نیستنند  یه روزهای بود که وقتی به هم میرسیدیم برای هم جک میگفتیم و کلی میخنیدیم اما الان بولوتوس میکنند پسر های که سر تیر چراغ برق اتش میگیرند و یا صحنه های خیلی بد و زنده

شاید دلتنگی من اینه که وقتی دخترک رو میبینم برای چند پول سیاه خودش رو می فروشه  یا پسری که تغییر چهره داده و حرکات دخترونه انجام میده تا جلب توجه کنه و و و و

اینقدر درد در جامعه فراون شده که نمیدونم بگم برای کدوم درده که احساس درد میکنم و قلبم پر از غم میشه

برای همین سکوت میکنم و با کسی حرف نمیزنم ... با خودم میگم اگر من درد رو احساس میکنم  و دیگری شاد و سر حال  بزار شاد باشه .....

 

من عاشق صداقت و پاکیش بودم

به بهشت نمی روم ... اگر مادرم آنجا نباشد

 

 

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم


من : نازی بیا


نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست


که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟


من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند


نگاه کن


نازی : یه سایه نشسته تو ساحل


 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه


نازی : غول انتزاع است. آره ؟


من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن


نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا


 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان


من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره


 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟


من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟


 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟


نازی : دیوونه ست؟.


من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده


نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم


 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند


نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره


 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند


نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی


 عاشقه؟


من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه


نازی : واه


من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه


یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه


نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن


 من : سرما می خورن


 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه


 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟


 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو


من : شنیدی ؟


 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند


 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند


 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند


من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است


آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...


و این چنین شد که


پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم


 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را


 با خود به هیچ کجا نبرد

 

مهتاب عزیزم  مثل همیشه منو شرمنده محبتهاش میکنه ......

عزیز گلم    

ممنون