فریاد خاموش

 

تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18506


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI


ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 7 تیر ماه سال 1388

تا ما را خاموش کنند

تو را به آتش کشیدند

 

فریاد ما تُـنـدر شد

و خاموشی تو ولوله در جهان انداخت.

 

تورا زدند تا آهی به لب نیاید

و آه ها عصیان شد.

 

تو را زدند

تا دست های به آسمان رفته بی رمق شوند

و دست ها مشت  شدند.

 

تو را زدند

تا ما سخن از حق  نرانیم

و جهان دادخواه تو گشت .

 

پرنده را نشانه رفتند تا  پرواز را بشکنند.

ولی پرواز،

 بیکران،

چون زمین و چون زمان

 همچنان

پر توان  است و بی زوال.

 

از تهران تا توکیو ،

از کامچاتکا تا کالیفرنیا

بر بیداد  شوریده اند،

 بیدادی  که بر تو رفت،

و امروز از سیدنی تا سوئد

 دست در دست ما نهاده اند

که ندا، ندای ماست

 ندا در ماست ،

ندا از ماست.

منبع :وبلاگ آینده١


سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388
خداحافظ...

سلام ای غروب غریبانه دل 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من...سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی

 

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دری
ا 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1388

و به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
  

 

جواب دختر

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

 

 

حمید مصدق


KHODAEI

 

>